حكيم ابوالقاسم فردوسى
1001
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ازان بيشه بگريختى شير نر * هم از آسمان كرگس تيز پر يكايك همه هند زو پر خروش * از آواز او كر شدى تيز گوش ببهرام گفت اى پسنديده مرد * بر آيد بدست تو اين كاركرد بنزديك آن كرگ بايد شدن * همه چرم او را بتير آژدن اگر زو تهى گردد اين بوم و بر * بفرّ تو اى مرد پيروزگر يكى دست باشدت نزديك من * چه نزديك اين نامدار انجمن كه جاويد در كشور هندوان * بود زنده نام تو تا جاودان به دو گفت بهرام پاكيزه راى * كه با من ببايد يكى رهنماى چو بينم بنيروى يزدان تنش * به بينى به خون غرقه پيراهنش به دو داد شنگل يكى رهنماى * كه او را نشيمن بدانست و جاى همى رفت با نيك دل رهنمون * بدان بيشهء كرگ ريزنده خون همى گفت چندى ز آرام اوى * ز بالا و پهنا و اندام اوى چو بنمود و برگشت و بهرام رفت * خرامان بدان بيشهء كرگ تفت پس پشت او چند ايرانيان * بپيكار آن كرگ بسته ميان چو از دور ديدند خرطوم اوى * ز هنگش همى پست شد بوم اوى به دو هر كسى گفت شاها مكن * ز مردى همى بگذرد اين سخن نكردست كس جنگ با كوه و سنگ * و گرچه دليرست خسرو بچنگ بشنگل چنين گوى كاين راه نيست * بدين جنگ دستورى شاه نيست چنين داد پاسخ كه يزدان پاك * مرا گر بهندوستان داد خاك بجاى دگر مرگ من چون بود * كه انديشه ز اندازه بيرون بود كمان را بزه كرد مرد جوان * تو گفتى همى خوار گيرد روان بيامد دوان تا بنزديك كرگ * پر از خشم سر دل نهاده بمرگ كمان كيانى گرفته بچنگ * ز تركش بر آورد تير خدنگ همى تير باريد همچون تگرگ * برين همنشان تا غمين گشت كرگ چو دانست كو را سرآمد زمان * بر آهيخت خنجر بجاى كمان سر كرگ را راست ببريد و گفت * بنام خداوند بىيار و جفت كه او داد چندين مرا فرّ و زور * بفرمان او تابد از چرخ هور بفرمود تا گاو و گردون برند * سر كرگ زان بيشه بيرون برند ببردند چون ديد شنگل ز دور * بديبا بياراست ايوان سور چو بر تخت بنشست پر مايه شاه * نشاندند بهرام را پيش گاه همى كرد هر كس برو آفرين * بزرگان هند و سواران چين برفتند هر مهترى با نثار * ببهرام گفتند كاى نامدار كسى را سزاى تو كردار نيست * بكردار تو راه ديدار نيست ازو شادمان شنگل و دل بغم * گهى تازه روى و زمانى دژم [ كشتن بهرام گور ، اژدها را ] يكى اژدها بود بر خشك و آب * به دريا بدى گاه بر آفتاب همى در كشيدى بدم ژنده پيل * وزو خاستى موج درياى نيل